سلام

بارها و بارها از کنارش رد شدم. 

همیشه حس غریبی به من می گفت :"او را می شناسی."

تا اینکه، این بار با دقت بیشتری او را نگاه کردم.

آری ...خودش بود...

( لطفا به ادامه مطالب قدم رنجه بفرمایید.)


 

 

مجسمه ای از خودم در سالهای آینده ...

گمانم هنوز هم از پایان نامه ام دفاع نکردم. این را از کیف پر از کتابم فهمیدم.نیشخند