سلام

در افکار خود غرق شده بودم. فرصتهایی که چون ابر رقص کنان می گذشت ... نوزده تیر... شهریور... آخرین مهلت ...

ناگهان صدای آیفون مرا به خود آورد...


                      


-         بله؟

-         برایتون لوازم افطار رو اوُردم. بیایین تحویل بگیرید.

-         لوازم افطار ؟! ببخشید فکر کنم اشتباه زنگ رو زدید. ما لوازم افطار به جایی سفارش ندادیم.

-         این برای همه خانواده هاست. لطفا بیایین دم در.

با  خودم فکر کردم شاید یکی از همین دستفروشان دوره گرد است. همان کسانی که هر از گاهی به محله مان می آیند و همسایه ها را برای دیدن اجناس قسطی خود دعوت می کنند. با بی میلی به سمت چادرم رفتم. همین که خواستم از خانه خارج شوم صدای پایی شنیدم. پسر همسایه مان بود که از پله ها بالا می آمد. از خوشحالی چشمانش برق می زد. چند پاکت نامه دستش بود بعد از احوال پرسی یکی از آنها را به من داد و گفت: « اینو همین الان دم در اُوُردن. خدمت شما...»

 پاکت را باز کردم. از دیدن آنچه در آن بود، شگفت زده شدم  ...