سلام

دو سه هفته ای است به  گلادیاتورها خیلی فکر می کنم. دقیقا از زمان مسابقات کشتی المپیک. با دیدن این مسابقات و تلاش کشتی گیران برای پیروز شدن بر حریف، به یاد گلادیاتورها افتادم و تلاششان برای زنده ماندن.

انسان هایی که در سالهایی بسیار دور زندگی می کردند و فقط به خاطر تفریح انسان هایی دیگر به دست هم کشته می شدند. 


مرگ دردناکی است. تصور اینکه مجبور هستی وارد میدانی شوی که در آن باید برای زنده ماندنت تلاش کنی ، وحشتناک است. آن هم در مقابل حریفی که یا دوستی است که روزگاری را با او سر کردی و یا حیوانی است درنده و اغلب گرسنه.

مرگی در هیاهوی تماشاچیان. تماشاچیانی که از تو می خواهند هر چه بیشتر خشمگین  باشی. بی رحم و درنده خو به انسانی مثل خودت حمله کنی ، کشتی بگیری، تیغ بکشی و سرانجام با اشاره شان او را بکشی، درحالی که آنان مستانه می خندند.

شاید در میان انواع کشتارهایی که تا کنون در تاریخ خواندم این نوع یکی از سبوعانه ترین و مقتولانش از مظلوم ترین کشته شدگان تاریخ باشند . کشتگانی که شاید کمتر کسی به یادشان است. کشتگانی که کشته شدنشان شما را به یاد فتح کشوری بدست فاتحی قدرتمند و یا بلای آسمانی و قهر طبیعت نمی اندازد. کشتگانی که کشته می شدند تا مردمانی وقتشان را بگذراند و لذت ببرند.

 

 شست برگشته ، ژان لئون ژروم، 1872

 

آمفی تأتر ، مربوط به قبل از سال هفتاد میلادی، شهر پمپی

     

      فسیفساء مربوط به سالهای 80 تا 100 میلادی ، لیبی

 یک نمونه فسیفساء با موضوع گلادیاتور ، موزه مادرید